خرید بک لینک

*این شعر برایم عزیز است. زیرا اولین بار یکی از عزیزانم خواندش.

بودنش را به کفی آب حیات و رخ جاوید خدا نفروشم...


----------------

گره اندر گره زلفت

پریشان و بلند همچون شب تیره در این گمگشته آبادی،

گم و غرق و غریب و بیکس و تنها میان دشت و هامونِ نگاهت پرسهزن باری شبی تاریک و ظلمانی

من اندر وادی بیانتهای حیرت و شک و سکوت و خلوت و رندی

جنون اندر جنون زلفت


شبی پیر و مراد ما درون خلوت پنهان قلبم، دم به دم میگفت

"عاشقی خواری ست،

عشق رؤیای به خون خفته، دروغ و مکر شیطانیست."

و من آرام و خاموش و بسی حیران از این بازی

خراب اندر خراب زلفت


در این گسترده دشتِ بیپناهِ ظلمتِ افسوس و حسرتهای بدآئین

نیمه نوری بیرمق، آرام و بینجوا

از آن دوردستهای ناکجا آباد

نگاهم را به خود میخواند،

گمانم برق افسون سیاه چشمهایت...

من همان مست به خون غلتیدهی آوخنصیبم

کز غباری بر غباری

خرامان همچو مستان سوی آن سوسوی نور ظلمتاندودِ نگاهت راه میپویم

شراب اندر شراب زلفت

من و زلفت، شب تاریک هجرانت

دویدم تا به آن نورِ پر از سودای وصل و صبحگاهانِ ختامِ هر چه تاریک است،

اما چه بد مکر و فریبی دارد این زیبای بد کردار

نور بود اما چه نوری؟

کورسوی بیسرانجامی

از درون کلبهی زشت و پلید دیو تنهایی

فتادم بر زمین و آسمانی اندُه و محنت

فتاد اندر میان جان رنجوری که خود دانی

سراب اندر سراب زلفت


برچسب: سراب, نویسنده: بهراد بختیاری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 7:06

صفحه بندی