امشب دلم یک جور خاصی گرفته است. انگار یک نفر ته دلم، آن پایین پایینها، جایی که جز تاریکی و غم چیزی نیست، با صوتی حزین شیون میکند. صدای گریهاش را میشنوم. مثل صدای زنی شوهر مرده است که نوای غریبانهی گریهاش با زوزهی باد آمیخته شده و از دوردستها به گوش میرسد. دلم گرفته است. غم و اندوه با دستهای زمختشان پرچین شکنندهی دلم را چنگ میزنند. دلم تنگ است. هیچکس حالم را نمیفهمد. من هم حال هیچکس را نمیفهمم. بین انسانها دیواری بلند است. مفاهمه یعنی هیچ. درک یعنی کشک. ما خیلی دوریم. خیلی دور. من تنها به یک چیز در این دنیای پست نزدیکم. به زنی شوهرمرده که نوای غریبانهی گریهاش و شکوه حزین مویهاش، آمیخته با زوزهی گنگ باد، هر شب در درون تاریکِ دلم بالا میرود و گلویم را میفشارد. گاهی فکر میکنم اگر کسی بود که میتوانست دلگیریها و دلتنگیهایم را بفهمد و آغوشش را از حجم غمانگیز بغضهایم پر کند، چه غمی در این عالم سگی میتوانست در کنج خرابهی دلم خانه کند. حرف زدن انسان را آرام میکند. من که میگویم این واژهها هستند که ما را از خود انباشته میکنند. بغضها واژهاند. اشکها واژهاند. این غمهای نهانی در دل، همه واژهاند. باید حرف زد و این واژهها را بیرون ریخت. باید کسی باشد که بتوان با او از دردها گفت، از اندوه بیپایان تنهایی. که چشمهایش برقی داشته باشد از آرامشی ابدی. دنیا بزرگ است. آدمها کوچکند. هیچکس بوی دوستداشتن نمیدهد. همه چوبند. همه سنگند. کسی نیست. هیچکس نیست...
برچسب:
نویسنده: بهراد بختیاری