تأویلاتِ پریشانی. روانی - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 11:23
از این کلبهی مرگاندود و بیرحم باید گریخت. وهمِ بیسایهی آن کلبهی خوفانگیز برای من تجسّم سلطهی قدرت بود بر ابدان رعایای بیگناه. ما از بزرگراه به دور افتادهایم و به ناچار دست به دامان اویی شدهایم که لبخندی آرام به لب دارد، مهربان است و سخاوتمند. تنها پانزده مایل فاصله بود تا امنیت و قرار. اما امان از ا...
عتابیه - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 11:23
" وصل مدام به بود از وصل گاهگاه مستغنی از وصال توام با خیال تو" دوست عزیزم، جناب صائب، هر گاه شما با خیال آب سیراب شدی ما هم با خیال "او" مستغنی میشویم از وصال او
روانی - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 11:23
- مارین خطاب به نورمن: شما خیلی مهربانید
به یاد میرزای اصفهانی - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 11:23
یکشنبه ۲ مهر ۹۶ , ۰۲:۵۲حضرت کازیمو از جمله داستانهای وبلاگی؛ یعنی داستانهایی که با شتاب و بدون پرداخت کافی و به قصد پست شدن در وبلاگ نوشته میشوند.خب روشن است که نتیجه، خوب از آب درنمیآید. من قبلا هم در وبلاگم نوشتهام که وبلاگنویسی سمی مهلک برای نویسندگی است. زیرا وبلاگ به شعلههای کمنور ایدهها در ذهن...
در کوچههای غبارگرفتهی حسرت - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 11:23
و من فقط خندیده بودم. بعد از اینکه رفت گریسته بودم. بعد سکوت. بعد باز گریسته بودم... پنجره را باز کردم و شب به اتاق ریخت. حضورش روی صندلی چوبی گوشهی اتاق کز کرده بود و من در آینه صورت مرد غریبهای را میدیدم. من غریبه بودم یا او؟ هر کدام برای دیگری. هر دو انگشت کشیدهی خود را روی غبار آینه کشیدیم. غبار...
آرایش غلیظ- ۲ - تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 3:35
[برقی در حالی که با دو دست به سر خود میزند:] غلط کردم. غلط کردم. غلط کردم
پنج سال زمان زیادی نیست - تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 3:35
راستش کم کم داره خندههای مادربزرگ یادم میره، حتی چهرهی آروم و مهربونش
گفت ما دو درازکشندگان بودیم... - تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 3:35
شبی که با وسوسهی صورتی آغاز شود هیچ بعید نیست به قطعهای کمی تا قسمتی اروتیک از جناب نامجو ختم شود...! فارغ از هر چیز، اجرای تحسین برانگیزی دارد: متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه ...
مأموریت - تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 3:35
لباسهایم را پوشیدم. آستین پیراهنم را بالا زدم و کفشهایم را به پا کردم. خیابان هوا سرد بود. در را پشت سرم بستم. نگاهی حسرتبار به خانه انداختم و با دستانی در جیب و سری در پالتو فرو رفته عرض خیابان را به آرامی طی کردم. به عاقبت کار میاندیشیدم. نور ماشینهای اندکی که از روبرو میآمدند افکارم را بهم میزدند...
مگر میتوانم از تو بگویم؟ - تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 3:35
تو پیشنویسترین پُست وبلاگ من هستی جانِ جانم...
آرام گریه کن، آرام نعره بزن - تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 3:35
آنچنانکه آن مردک دیوانه سرود: "...سیگار میکشی و تنت زیر زیرپوش سفید توریت شناور است هیچ چیزت را به من نگو هیچ چیزت را به من نده لطفا بگذار گمان گندم نگاهت در ذهن لهجهدار من با شک به هستی عجین شود..." و چنانکه گفت: "اینجا که شعر هیچ غلطی نمیکند من هم که مست کدام شعور؟ ما همه چیز را در مبال خانه جا گذ...
پرسه در حوالی سکوت - تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 3:35
آنقدر دوستت داشتم که ترکت کردم...
این قسمت: شانس تخمی - تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 3:35
چرا باید بعد از سالی که با پدر نشستهایم به فیلم دیدن، تمام فحشها و لغات ناجور و کافدار دنیا و کشدارترین صحنههای اروتیک و جنسی و بیپردهترین حرفها و نگاهها و حرکتها در اون فیلم جمع بشود؟! خب خاک بر سر خواهر و مادر این شانس. ینی یه تیکهش دختره تو بغل بروس ویلیس بعد از ده دقیقه لب و بوس و ور رفتن به هم،...
همان روانِ بیامان... - تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 3:35
خستگی - تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 3:35
دوست دارم با بدترین و مشمئزکنندهترین واژهها و نفرتانگیزترین ترکیبها و منزجرکنندهترین جملات، وضعیت گهی و لجنمالی که در آن دست و پا میزنم را توصیف کنم، اما ترجیح میدهم آرام بنشینم و از نزدیک این خشت کجِ سالیان دور و این دیوارِ تا ثریا ناراست و این تن دست و پا زده در مردابهای عمیق تباهی و سقوط و این جا...
اندوهِ سالیان - تاریخ: 1396/10/17 ساعت: 19:22
آهنگی در حال پخش است که وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم چند بار گوشش داده بودم. انگار چیزی از آن دورانِ دوردست و محو، این سالیانِ پرمحنت را دویده و خود را پرت کرده وسط این روزهای خاکستریام، تا این همه سالهای سپری شده را به یادم بیاورد. کِی در آن روزها، میتوانستم تصور کنم مرگ تدریجیام را در سالیانِ غبارآ...
جانی اینجاست - تاریخ: 1396/10/17 ساعت: 19:22
مدتهاست جنونی در من در حال ریشه دواندن است که میلی آنی و شدید به تخریب همه چیز دارد، جنونی لایزال و بیافسار. جنونی ناشکیب و بیقرار. از آن روز ترسم که تبری تشنه به چنگم افتد و بوسهای بر دستان ناصبورم نهد. دیگر آن روز ندانم که من جکم یا جانی. تنها میدانم همه چیز باید ویران شود و فرو ریزد. من تنها و تن...
طعم تلخ سیاست -۲ - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 18:49
اولین گام، قطع تعلق و دل بریدن از اصحاب قدرت است، چه چپ چه راست، چه از اصلاحطلب و چه از اصولگرا. این اعتراضات حتی اگر منتهی به کسب چنین بصیرتی برای مردم باشد باز هم رهاورد بزرگی برای مردم است و تجربهی تاریخی قابل توجهی محسوب میشود. ببینید چه کسان و جناحها و جریاناتی با دل و جان در حال تلاش برای بقای...
طعم تلخ سیاست -۳ - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 18:49
همهی آنهایی که سالهاست سنگشان را به سینه میزنید میگویند صندوقهای رأی راهحل مناسبتری است برای اصلاح و بهبود شرایط. آنها، حتی به ظاهر مصلحترینشان نیز، از اعتراضات کف خیابانی بر حذر میدارند مردم را. هنوز هم دارند در گوشمان میخوانند که بهترین راه اصلاح، صندوقهای رای و احترام به ساز و کارهای قانونی است. ...
برای ثبت در تاریخ- ۱۰ دی ماه ۹۶. مشهد - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 18:49
خلاصهی همهی دیدههایم تنها سه جمله است: فقط میزدند. فقط میزدند. فقط میزدند. پیرمردی در جهت مخالف میآمد، چشمهایش خیس بود. به انبوه موتورهای نیروهای ویژه که با نظمی مرگاندود در خیابان جولان میدادند نگاه میکرد، به من گفت سال ۵۷ منِ احمق صف اول تظاهرات بودم. و من عجله داشتم. محکم به سینهاش زد و گفت عکس خ...