زمانهی عسرت
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 22:37
«هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان نفسها ابر، دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه...»
رؤیا
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 22:37
اولین باری که دیدمش را به یاد دارم. از آن روز خواب به چشمانم نیامد، و او نیز.
لعنت بر این محمول، لعنت بر این موضوع
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 22:37
همانطور که قبلاً هم گفتم «دیانت ما عین سیاست ما، و سیاست ما عین نجاست ماست.» این دو قضیه صغرا و کبرای قیاس هستند؛ قیاسِ مساوات، شکلِ اول. حد اوسط را حذف کنید. نتیجهی قیاس روشن است.
دلتنگی
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 22:37
تو گویی این پنجشنبه غربت و اندوهِ پنج شنبه را در خود گنجانده
همان روانِ بیامان
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 16:00
پنجشنبه هم پنجشنبههای سالهای دور. که هنوز حسی بود و شوری و حالی. نه مثل اکنون، که زمان معنای خود را از دست داده است. نه تفاوتی بین شب است و روز، و نه میان شنبه و جمعه، و نه میان گذشته و حال و آینده. امان از تیکتاکِ عبث و بیمعنای ساعتِ روی دیوار.
پرسه
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 0:59
باز صدای پرسهی محو تو در افکارم، سکوت خالی ذهنم را خط میزند. خاطرت در ذهنم موریانهترین تصویر گنگی است که از جویدههای تنم بالا میرود و از نشیب خیس خیالات عریانم فرو میریزد. آه که از آن همه «بودن» اکنون هیچ نمانده است...
نجواها دارند
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 0:59
انقدر اینجا خلوت شده که دیگر زمانش رسیده که پستی بگذارم و بگویم مخاطب برایم اهمیتی ندارد و من برای خودم مینویسم و از اینجور لاطائلات. اما خب سعی میکنم چنین چیزی ننویسم چون مثل سگ دروغ میگویم. چه بخواهم و چه نخواهم خواننده برایم مهم است، در حدی که
ناامنی
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 0:59
از کودکی امنترین نقطهی جهان را زیر پتو میدانستم. دیشب که یک عدد سوسک فربه را زیر پتویم مشاهده کردم دیگر هیچ گوشه از جهان را امن نمیدانم...
بنشین بر لب جوب و گذر عمر ببین
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 0:59
شما دیگر اساساً دانشجو نیستی دوست عزیز، دانشجوب هستی.
واژهها گریختند...
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 0:59
دوست عزیزم جناب حافظ میفرماید:
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 0:59
فدای پیرهنِ چاک ماهرویان باد هزار جامهی تقوا و خرقهی پرهیز...
از سری پُستهای سخیف
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 0:59
من با اجازهتان یک سر بروم حمام، بعدش شاید بیایم و به روند خزعبل نوشتنهایم ادامه بدهم. از فردا تا چارشنبه نیستم، مجبورم امشب خودم را خالی کنم و بنویسم تا فردا روزی بعضیها ادعا نکنند بیان را آنها زنده نگه داشتهاند [مزاح].
از ما بهتران
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 0:59
از قدیمالایام مشهور است که در حمامهای خانگی جنّی زندگی میکند به نام جنّ حمام. وقتی توی حمام چشمانتان را میبندید، مثلا وقتی در حال کشیدن لیف به صورتتان هستید مواظب باشید. چون معمولاً در اینجور مواقع روبرویتان یا پشتسرتان ظاهر میشود. قد بلندی دا
من اینجا بس دلم تنگ است...
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 0:59
هورِ بیضاءِ سپهرِ شعر معاصر، خداوندگارِ سخن و پروردگارِ قلم، صدر العرفاء و بدر الشعراء حضرت مولانا «اخوان»، خاک پایش توتیای چشمانمان. کسی که دلتنگیِ بیانتهای مرا تنها او میفهمد، تنها او میتواند تصویر کند. حضرتا، دردا و ندامتا که ما را جز این چند و
سایهای مبهم در کوچههایی که نیست
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 0:59
شب سایه انداخته بود. سایهای شب را بر پشتش انداخته بود، و کوچههای اندوهبار را با بار اندوه کوچ پرستوهای پستوهای پست شهر جا میگذاشت و میگذاشت تا جای بگیرد در دلش شرم بیانتهای رفتن در رفتن بیانتهای شرماندودِ غربتی قریب و قربتی غریب از تماشای ناتم