نامهای به همسر آینده
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 2:20
سلام همسر آینده از این که متعلق به آینده هستی ناراحت نیستم. من همیشه نیمهی پر لیوان را میبینم و فکر میکنم که چه خوب که همسر گذشته نیستی. چون گذشته دیگر گذشته است و بازنمیگردد اما انسان همیشه میتواند در انتظار آینده به سر بَرد، حتی اگر آن آینده صورتی خیالی از یک رویای محو و مبهم باشد. حتی فکر م
سر در چاه
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 2:20
امشب دلم یک جور خاصی گرفته است. انگار یک نفر ته دلم، آن پایین پایینها، جایی که جز تاریکی و غم چیزی نیست، با صوتی حزین شیون میکند. صدای گریهاش را میشنوم. مثل صدای زنی شوهر مرده است که نوای غریبانهی گریهاش با زوزهی باد آمیخته شده و از دوردستها به گوش میرسد. دلم گرفته است. غم و اندوه با دسته
فراموش شدن
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 18:02
بیشمار «هرگز» احاطه کردهاند ذهن لاغر قلم را. بیشمار «نمیشود» از جسم نحیف آرزوهای سپیدم بالا میرود. و بیشمار بوی تند احساسهای تبدار گناه بر مشام کمرمقِ ایکاشها چنگ میزند. من در اندوه بدبوی زیر بغلهای چرکینِ آغوش سردِ سایهها جوانیام را با افسوسی بیپایان ورق میزنم و لحظهای بعد ورقهای
دورها آواییست...
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 18:02
مسافر مهتاب(یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت) - علیرضا قربانی آتش ها - همایون شجریان دیدار شمس و مولانا- همایون شجریان و محمد معتمدی سه تای اولی که به ذهنم رسید...ببخش نتم نمیکشه الان برات آپلود کنم...
بزن که سوز دل من به ساز میگویی- ۱۰ (لیلی و مجنون)
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 18:02
... ما را نبوَد دلی که کار آید از او جز ناله که هر دمی هزار آید از او چندان گریم که کوچهها گِل گردد نی روید و نالههای زار آید از او برای آنها که دلتنگند و بغضی غریب در گلو و اندوهی عمیق در دل دارند. متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به
دل نیست کبوتر
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 2:09
یخها ذره ذره آب میشوند اما آبها به یکباره یخ میزنند... خودم میدانم آب یکباره یخ نمیزند. از حواشی به در آ و مقصود را دریاب
بزن که سوز دل من به ساز میگویی -۹ (عاشقی)
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:50
آسمانا دل تاریک من از ماه تُهیست اشکهایم همه شب خوشهی پروین منست... آوازی از فراسوی زمان، پراکنده در ذرات غریبانهی سهتار. معتمدی میخوانَد و از آسمان غربت میبارد... متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و
نوشتن درد دارد
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:50
دیدم همه یاد یه کتابی میفتن با پست های شما، منم گفتم بذار یاد یکی بیفتم :)توی کتاب «و نیچه گریست» نیچه خطاب به پزشکی که قصد معالجه ی سردردش رو داره میگه که سرش آبستن کتابهاشه و این سردرد رو درد زایمان افکارش میدونه. برای همینه که وقتی بیماریش عود میکنه دیوانه وار شروع به نوشتن میکنه!
نهنگها (شبه داستان)
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:50
مدتی پیش در یکی از گروههای تلگرامی تصویر ماهیای محصور در لیوانی تا نیمه پر را قرار داده بودند. گفته بودند داستانی کوتاه در باب آن نوشته شود. من دو سه روز بیشتر در آن گروه تاب ماندن نیافتم اما در همان مدت محدود برای آن تصویر تنها و تنها از سر تفنّن چیزی نوشتم که البته از نظرم تمام مؤلفههای داستان
برهوت
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:50
حیات انسان معاصر از معنا تهی است. پوچی، انسان این تاریخ را فرا گرفته است و او را در یأسی عمیق فرو برده است. همه چیز برای گریز از این بیمعنایی و پوچی و یأس است که زاده شده است. این بیمعنایی درمان شدنی نیست بلکه تنها باید از آن گریخت. سرگرمی بیش از هر برههای از تاریخ، در زندگی بشر امروز حضور دارد.
خنجر کشید بر جگرم زخمهی تو مَرد
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 9:24
از میان تمام نواهای عالم تنها صوت حزین دوتار است که سینهام را میشکافد و قلبم را ورق میزند. دوتار صدای صبح است. نوای غمگین ظلمت شب است. حزن مهاندود قرنها تنهایی بشر است. آشوب آرام بیگانگی با غیر است. گشودن آغوش به سوی سیاهیِ نمزدهی عزلت سالیان. بغض فروخوردهی اعصار. فنا. بقا. شور است. غوغاست.
تاریکی در پوتین
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 9:24
«...همان شب، رودخانه برای رفتن به دریا آنقدر با سر و صدا آبهایش را به تخته سنگهای این طرف آن طرف زده بود که مردم دهکده از خواب پریده بودند. پدر تا ظهر روز بعد در رختخوابش غلت زد. ظهر کمی غذا خورد تا بتواند سیگار بکشد. به طرف پنجره نرفت. پرده اتاق را کنار نزد و سعی کرد زیاد به قاب عکس پشتکردهای که
سقوطی آرام اما پیوسته
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 10:38
آن شب باز زده بود به سرم. کنار مرگ لحظهها روی سرمای غریب نیمکت سالخوردهی پارک نشسته بودم و با دود غلیظ سیگار اشکهایی که هرگز ریخته نشده بود را در تیرگی رقیق آسمان جا میگذاشتم که پیدایش شد. آمد و لحظهای تن خستهام را لمس کرد و در گوشم آرام نجوایی کرد، و در پیچ و تاب رقص شاخههای تیرهی درختان و
عنوان؟ مُرد
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 10:38
خبرت هست که بیروی تو آرامم؟ نیست؟
من در تلگرام، خاکِ بیگانه
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 10:38
در این کانال، دیگران نقش برجستهتری دارند تا خودم. یعنی آنچه که در کانالهای تلگرامی یا در سایتها [یا شاید هم وبلاگهایی] که گهگاه میخوانمشان یا در نشریات یا کتب مورد مطالعه، یا از شنیدنیها یا دیدنیها و غیره که توجهم را به خویش جلب میکند و لحظهای تفکر یا حتی حسی خوب به من هدیه میکنند را در ای
در سینما، از دیزالو برای نشان دادن گذر زمان استفاده میشود
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 10:38
--» http://mistico.blog.ir/post/97 ...نه، هراسی نیستپیش ما سادهترین مسئله مرگ استمرگ ما سهلتر از کندن یک برگ استمن به این باغ میاندیشمکه یکی پشت درش با تبری تیز کمین کردهست. دوستان گوش کنیدمرگ من مرگ شماستمگذارید شما را بکشندمگذارید که من بار دگردر شما کشته شوم... ه.ا.سایه
وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی...
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 10:38
ای دل دیگه بال و پر نداری داری پیر میشی و خبر نداری... متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فرا
چشمها...
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 10:38
شرح عکس: در چشم منی و غایب از چشم زان چشم همی کنم به هر سو صد چشمه ز چشم من گشاید چون چشم برافکنم بر آن رو چشمها آینهی بینقاب، رسواکنندهی درون، مخبِر از سرّ ضمیر، حکایتگر اندوه بیپایان لحظهها، تصویری روشن از یأسی غریب، ردّی مبهم از سالها آشوب گنگ تنهایی. چشمها، دوخته به هیچ. مأنو
ناطور دشت
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 10:38
کتاب «ناطور دشت» اولین چیزی است که از سالینجر میخوانم. از آن نوع رمانهایی است که با توجه به حجم کتاب و نوع قلم نویسنده، قاعدتاً برای چون منی بیش از یک روز نبایستی خواندنش زمان ببرد. اما این که خواندنش چند روز به طول انجامیده دلایلی برخاسته از خود کتاب دارد که بعد از تمام شدن کتاب، شاید بنویسمشان. آن...
«منِ» دو سه سال پیشها
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 10:38
این را اخیرا بصورت اتفاقی پیدا کردهام. نوشتهای مربوط به دو سه سال پیش است. بعضی از نوشتههای سابق که تصادفاً از گوشه کنارها پیدایشان میکنم، الحق حس خوبی دارند. بعضیشان البت. این یکی خیلی باحال بود. کلی لذت بردم سر خواندنش. چرا؟ بماند. جاده باریک است. جاده ناصاف و پر پیچ است. جاده بیرحم است،